تبليغاتX
فرشته ی شیطون
س لام.امتحاناتم تموم شد.خوب یا بد بودنش مهم نیست.فقط اینکه واسه ترمهای بعد روال کار اومد دستم... از فردا دوباره سرِکارم!!!

چه کودکانه و به دور از دنیای پرهیاهوی فردا به پیروزی هایمان لبخند می زدیم و برای شکست ها اشک می ریختیم. در دنیای بی ریای کودکی، با یک اشتباه ساده، برنده نبودیم اما بی توجه به شکست، به راه ادامه می دادیم. حالا یک، دو، سه، چهار، پنج ... سال از آن روزها می گذرد، زندگی همان است. به همان سادگی و زیبایی.
مواظب اشتباهات ساده باشیم تا همیشه پیروز میدان باشیم...

محض خنده: میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم…(هی چسبونده )
برچسب‌ها: زندگی همان است

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت 22:13 |
س لام.
"ماموریت ما در زندگی بی مشکل زیستن نیست بلکه با انگیزه زیستن است". « آندره متیوس »
مرد جوانی خود را به دکتر وینسنت پیل رساند و گفت : « دکتر کمکم کنید من از پس مشکلات زندگی ام بر نمی آیم.»دکتر پیل گفت :من اکنون باید پشت تریبون بروم اما اگر منتظر بمانید، پس از پایان سخنرانی، جایی را به شما نشان خواهم داد که در آن جا هیچ کس، هیچ مشکلی ندارد
مرد جوان گفت : اگر این کار را بکنید به هر قیمتی که شده خود را به آنجا خواهم رساند.
سخنرانی به پایان رسید.دکتر پیل مرد جوان را به قبرستانی در آن حوالی برد و گفت: مطمئنی که می خواهی به اینجا بیایی؟ نگاه کن ۱۵۰ هزار نفر در اینجا اقامت دارند.هیچکدامشان کوچکترین مشکلی ندارند.
پ.ن۱:هیچ چیز مانند مشکل ها انسان را با خودش آشنا نمی سازد.
پ.ن۲:بعضی وقتا خوب درس میخونم و بعضی وقتا خیلی تنبلی میکنم.../ اولین امتحانم را با نمره عالی پاس شدم.اگر یکم روال کار توی دستم بود همشون را با نمره عالی پاس میکردم.هرچند هنوز فرصت دارم.کارم هم که این روزها تعطیل کردم و البته یجورایی گردن پدرم افتاده هرچند خودم راضی نیستم.
پ.ن۳:دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه ...مواظب دلتان باشید. شیدانه را هم بخوانید:  www.shidane.blogfa.com
برچسب‌ها: ماموریت ما
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 23:37 |
س لام.بحث قسمت و تقدیر بود...
من که اصل "قسمت" را قبول ندارم و این یک عنوان و کلمه ای هست که وقتی مردم تصمیم غلطی میگیرن برای آروم کردن وجدانشون استفاده میکنند.در واقع اینجوری خودشون را فریب میدهند و آروم میکنند وگرنه با تلاش همه چی ممکنه...

"غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است"

البته "قسمت" هست نه که نیست٬اما نه به این معنی که ما هرچی توی زندگیمون پیش اومد و نتونستیم انجامش بدیم بگیم این قسمتمون بوده...چیزی که هست اینه که خدا تقدیر آدمو جلو پاش میذاره اما از اون طرف انسان را موجودی با اختیار آفریده و بهش درک و عقل داده که خودش بسنجه و راه درست را انتخاب کنه.
مثلا در مورد موضوع ازدواج٬تقدیر و سرنوشت یکی را در مسیرت قرار میده اما خودت باید بسنجی که آیا بدردت میخوره یا نه ، انتخاب نهایی با خودته چون انسان موجودی مختاره که خودش سرنوشت خودش رو میسازه.و اگر قرار بود بگیم چون تقدیرمون این بوده پس "هرچه پیش آید خوش آید" اونوقت یعنی اینکه ما انسانها هیچ اختیاری نداریم...
خ.ن:هیچوقت فکر نمیکردم بعد از این همه سال هم واسه امتحان استرس داشته باشم... /.سعی میکنم درس بخونم.بعضی وقتا خوب میخونم اما بغضی وقتا.... /.حدود ۲۰ روزی هم کارم را نیمه تعطیل کردم.
برچسب‌ها: قسمت
ادامه مطلب

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت 17:34 |
س لام.حکایت زیستن هر آدم، حکایت حرکت قطار روی ریل هست.
اگر روی ریل زندگی حرکت کنیم و پا از مسیر درست و قواعدی که دراون برامون تعریف شده بیرون نگذاریم٬اگر چه راه پر از پستی و بلندی باشه٬ اما در انتها خواهیم دید به مقصد میرسیم...
سرگردانی...سرگردانی ...سرگردانی...درد من همین است.
یک مسیر صحیح میخوام...

درس و امتحانام شروع شده هیچی هم نخوندم...
ریخته شدن درهم برهم کتابها کف اتاق٬دوران شیرین درس و مدرسه را واسم تداعی میکنه...وقتی بین کتابها غرق میشم سالها جوان میشم.مواظب دلتان باشید.

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 22:51 |
مردم اغلب نامعقول، بی حساب و خودخواهند!
تو، در هر حال آنها را ببخش.
اگر مهربان هستی، ممکن است مردم به تو تهمت بزنند که خودخواه بوده و زیاده روی می کنی !
تو در هر حال مهربان باش.
اگر موفق هستی، ممکن است چند دوست غیر واقعی و چند دشمن واقعی پیدا کنی!
تو در هر حال موفق باش.
اگر تو صادق، جوانمرد، بخشنده و با حقیقت باشی ممکن است مردم تو را گول بزنند !
تو در هر حال صادق و روراست باش.
اگر آسوده و شادمان، بردبار و متین باشی، ممکن است مردم به تو حسادت کنند!
تو در هر حال شاد و بردبار باش.
هر کار خیر و خوبی که انجام می دهی، غالبا" مردم، فردا آن را فراموش می کنند !
تو در هر حال سازنده و خوب باش .
چیزی که برای ساختنش سالها وقت صرف کرده ای، بعضی ها یک شبه توانسته اند آن را خراب کنند . تو در هر حال بساز.
بهترینها را به دنیا ارائه کن با اینکه ممکن است هرگز کافی نباشد!
ولی تو در هر حال بهترین کاری که می توانی در دنیا انجام بده.
سرانجام
در تشریح و تحلیل آن می بینی :

آنچه میگذرد بین تو و پروردگارت است و هرگز بین تو و مردم نبوده است

س لام...اگر از یک نگرانی و دلهره ای که افتاده توی وجودم بگذریم فقط خودم هستم و خودم...

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 23:12 |
س لام.راستش همیشه واسه شروع مشکل دارم...
حرف که زیاده منتها همین آغازش سخته وگرنه بعدش کی از من وراج تر
ههه! همین خودش شد یک "آغاز" واسه نوشتن این پست...

اومده که٬گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز کردن از دست میده و در برف میفتد.
گاوی که داشته از اونجا رد میشده بطور اتفاقی تپاله ای بر گنجشک میندازه.
گنجشک هم از گرمای تپاله جان میگیره و به آواز مشغول میشه.
گربه ای که همان نزدیکی بوده آواز گنجشک را میشنوه و جستی میزنه و گنجشک را میگیره و میخوره!
● نتیجه اخلاقی
هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نیست.
هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نیست.
گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان

پ.ن:این هفته دو تا امتحان میان ترم داشتم.اولیش را که فقط یک نیم روز خواندم به لطف همکلاسیها که همه شون خانم بودند تقلب کردیم٬تقلب که نه مشاوره.البته استاد هم بنظرم به عمد نیومد که ما راحت تقلب کنیم و نمره بگیریم.امتحان دوم هم که هیییییچ نخوانده بودم ندادم و از اونجایی که توی این دانشگاه اگر امتحان میان ترم ندی در پایان ترم از ۲۰ نمره حساب میشه هیچ ضرری نکردم.اینم قصه فرشته ی دانشجو...
پ.ن۲: ماه محرم را به همه شما دوستان عزیزم تسلیت میگم.توی این ایام عزیز منو هم فراموش نکنید.

شیدانه هم فراموش نکنید:   www.shidane.blogfa.com 

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در چهارشنبه نهم آذر 1390 و ساعت 23:11 |
س لام.تنهایی اگر یک بدی داره، صد تا خوبی داره.
در خلوت، وقت پیدا می کنی به خودت برسی٬ به زندگیت. فرصت پیدا می کنی به خودت بیایی و ببینی کی هستی و کجای راه هستی. در جمع که باشی، همهمه زیاده؛ همهمه که شد، تمرکز کم می شه؛ تمرکز که کم شد، خطا بیشتر می شه؛ خطا که سر زد، دلخوری و ملامت و ندامته که سرازیر می شه. "سفره باز نشده، فقط یک عیب داره". تنهایی و خلوت هم همین طور؛ فقط مرد می خواد که تحمل کنه!
خوب شدن سخته و خوب ماندن سخت تر از آن. برعکس بد شدن که به یه چشم برهم زدن، حاصل می شود و بد ماندن که عادت آدم ها شده.
چه راحت به بدی عادت می کنیم؛ و چه سخت به سراغ خوب ماندن می رویم...
دلم واسه اون روزهایی که خودم را بخاطر بدیهام ملامت میکردم تنگ شده...
پ.ن۱:نمیدونم چرا واسه نوشتن اینجا اینقدر دل دل میکنم.شاید زیادی سخت میگیرم...از بس بدقول شدم دیگه قول هم بهتون نمیدم که بیشتر بنویسم٬شاید اینجوری بیشتر نوشتم...
پ.ن۲:امروز بالاخره بعد از مدتها یه بارون قشنگ اومد.الانم داره به شدت بارون میاد.خدا را شکر.
پ.ن۳:درس و دانشگاه هم اصلا خوب پیش نمیره و با اینکه میان ترم شروع شده هنوز کتاباش هم تهیه نکردم.اسم این ترم را گذاشتم ترم تدارکاتی واسه ترمهای بعد...
ادامه مطلب
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در سه شنبه یکم آذر 1390 و ساعت 21:25 |
س لام.ما هم هرچی حرف و خاطره داریم تا بیایم بنویسیم اینقدر امروز و فردا میکنیم که هزار جور تغییر پیدا میکنه! بقول ملاصدرا ٬ "خاطره رو باید تو لحظه نوشت،چون هر بار که به یادش میاریم ناخودآگاه دستی به تغییرش میبریم!"
شنبه هفته ای که گذشت(چهارده آبان) بالاخره اولین کلاس دانشگاه را رفتم.روز خوبی بود و خوشحالم بالاخره یه جایی پیدا شد که خارج از این دنیای مجازی بتونم برخی حرفا ها را که دوست دارم بگم را به گوش دیگران برسونم.همون روز اول چندتا بحث آزاد شد که در موردش صحبت کردیم.خانم استاد میگفت "بچه ها این آقای ..... خوب میگه ها به حرفاش گوش بدید".
بعد از این همه سال یک بار دیگه سر کلاس درس حاضر شدن حس عجیبی داشت...همون لحظه که سر کلاس بودم کلی خاطرات دوران درس و مدرسه واسم زنده شد....
گاهی لازمه ما آدمها تغییراتی در عادتهایمان ایجاد کنیم. باید بپذیریم که زندگی، همیشه جریان داره و کسی از زندگی لذت میبره که در جنب و جوش باشه. سکون، زندگی را تکراری می کند و زندگی تکراری، تفکراتی تکراری به همراه داره. ذهن انسان بازی های زیادی داره و اگر نتونیم اون را مهار کنیم٬به هر سمت وسویی کشیده می شود. اگر فرد خود را درگیر جنبه های مثبت زندگی نکند، بخش ناخودآگاه مغز، به سمت تفکرات منفی می رود. ما به این دنیا نیامده ایم تا خود را آزار دهیم و رنج بکشیم. لذت بردن از زندگی مهم ترین لطفی است که می توانیم در حق خود انجام دهیم. گاهی به خودمان از این لطف ها بکنیم...
پ.ن:اگر واقعا مایلی انسان باشی از تکرار بیرون بیا
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 و ساعت 12:10 |
می دانی! جلوتر از زمان رفتن
یعنی بیش تر دوست داشتن، بیش تر مهربان بودن!
جلوتر از زمان رفتن
یعنی بیش تر گام برداشتن، تلاش کردن
لحظه های شاد را بیش تر دیدن
خنده ها را بیش تر کردن
جلوتر از زمان،
یعنی بیش تر حس کردن، نگاه کردن
حتی بیش تر شکرگزار بودن،
جلوتر از زمان،
یعنی، پشت و روی دنیا را دیدن!
کشف کردن، آفریدن، زندگی کردن
جلوتر از زمان
یعنی از عشق هم پیشی گرفتن!

این روزها را خیلی قشنگ میگذرونم با یک روحیه عجیب و عالی...
توی حق خودم گناه میکنم اما خدا را شکر نمیگذارم حق الناس گردنم باشه...
کارهای دانشگاه هم خوب پیش رفت٬البته هنوز به کلاسهاش نرفتم...
تنهایی را دوست دارم، به شرط آنکه هر از گاهی دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپ بزنیم.(لوییس بونوئل)
راستی س لام...  www.shidane.blogfa.com

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در جمعه ششم آبان 1390 و ساعت 22:49 |
س لام. یه قضیه روانشناسی چینی هست که میگه٬اگر یک قورباغه تیزهوش و شاد را بردارید و داخل یک ظرف آب جوش بندازید، قورباغه چکار می کند؟ بیرون می پرد! در واقع قورباغه فورا” به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست و باید برود! حالا اگر همین قورباغه را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید و به تدریج به آن حرارت بدهید، قورباغه چکار می کند؟ استراحت می کند… در واقع قورباغه یواش یواش پخته میشه و بقول معروف جا میفته...
از این قضیه من دو تا برداشت میکنم یکیش همونی هست که روان شناسا برداشت کردند که میگن مطابق این قضیه اجازه ندید شرایطی که دوست ندارید و مخالف روحیات شماست کم کم شما رو در بر بگیره اینجوری مثل یه قورباغه جوشیده بعد از چند سال هیچ اثری از سلامت روانی براتون باقی نمیمونه.اما یه برداشت دیگه هم اینکه اگر میخواید پخته بشید و هرچیز واستون جا بیفته یهو نمیشه بلکه باید تکرار بشه و یواش یواش و به مرور زمان.بخصوص در مواجهه با سختی ها و مشکلات نباید انتظار داشت یهو بتونیم بر اونها غلبه کنیم بلکه باید به مرور خودمون را مطابقت بدیم.
پ.ن:زندگی به تدریج اتفاق می افتد ، ما هم می توانیم مثل قورباغه داستانمان بی خیال باشیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم کار از کار گذشته است! همه ما باید نسبت به جریانات زندگیمان آگاه و بیدار باشیم.
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 و ساعت 16:17 |
س لام.به نظر من همه یجورایی میشنگن! البته بلا نسبت خودم
حس سخنرانی کردن پیرامون این موضوع نیست شما هم هی گیر ندید! به قول "مارک" بهتره دهنتون را ببندین و ابله به نظر برسید تا اینکه اونو باز کنید و همه ی تردید هارو از بین ببرید.بجاش این شوخی با اندیشمندان را بخونید:
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند.انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.همه پنهان شدند الا نیوتون ...
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین.
انیشتین شمرد 97, 98, 99..100…
او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.
انیشتین فریاد زد...نیوتون بیرون( سك سك) نیوتون بیرون( سك سك)
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !!! ...
تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست...بقیه در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در دوشنبه هجدهم مهر 1390 و ساعت 11:59 |
س لام.بر خلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند عشق یکباره پیدا می شود و همیشه می ماند و یا حتی بیشتر می شود، واقعیت این است که عشق ممکن است یک لحظه ایجاد شود، اما همانند بذری است و در صورتی باقی می ماند و رشد می کند که در زمین مناسبی جای گیرد،و بهش برسيم.
شاید تعجب کنید اگر بدانید معمولا انسان ها عاشق یک موجود کامل و بدون نقص در ذهن خود می شوند و هنگامی که این تصویر ذهنی را منطبق با یک دختر یا یک پسردر اطراف خود می کنند، به آن نام عشق می نهند. پس عشق به آن دختر آن وقتی رشد می یابد و قلب ما را به تپش وا می دارد که او خود را منطبق با تصویر ذهنی ما ارائه دهد و هنگامی که به مرور او را متفاوت از ذهنیات خود ببینیم، عشق ما رو به افول می رود.
اما اینکه تصویر ذهنی ما چگونه باید در بیرون شکل بگیرد و حفظ شود نیاز به تخصص و منطق دارد ، لذا عشق ما فوق عقل است ، یعنی اینکه باید از مسیر عقلانی و منطقی گذر کند و بالاتر از تفکر خام ما باشد ، نه به عکس.
پ.ن۱: رفاقت معرفت نمیاره... این معرفتِ که رفاقت میاره
پن۲:كارام كم بود با اين بقول بعضيا يوني رفتنمون هم بيشترتر شد.شرمنده اگر دير بهتون سر ميزنم.
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 و ساعت 12:46 |
س لام.بعضی وقتا آدم توی زندگیش لازمه یک جرقه ایجاد بشه تا دچار تغییر و تحول بشه و این جرقه میتونه یک حادثه ی  تلخ و یا شیرین در زندگی باشه...
اگر یادتون باشه توی همین وبلاگ از پسر همسایه مون گفتم که در صبح زود یک روز بارانی دچار تصادف میشه و خوشبختانه بعد از مدتها دوا و درمان زنده میمونه و البته دچار معلولیتی هم میشود.اما این حادثه اگرچه تلخ بود اما روند زندگی این پسر همسایه ما را بکل تغییر داد.چرا که پیش از تصادف٬اگر نگوییم لات و خلاف بود ولی اصلا اهل با خدا بودن نبود و روزی نبود که دعوا و کارهای منکراتی نکند.اما این حادثه اون را از این رو به اون رو کرد و الان تبدیل شده به یک پسر دوست داشتنی و به همه احترام میگذاره و دیگران هم بهش احترام میگذارند...
و حالا هربار با دیدنش در حالی که لنگ لنگان به طرف مسجد میرود کمی در خود عمیقتر میشوم...
زنگ آخر زندگی...
هیچ می دانید که آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟
خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم...بقیه ادامه مطلب
ادامه مطلب
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 و ساعت 13:35 |
س لام.اگر چه این روزا دیر به دیر مینویسم و دیر هم بهتون سر میزنم ولی بیاد همه تون هستم و قول میدم جبران کنم.
این روزا بشکل عجیبی با انگیزه و  محکم تر از قبل گرفتار کار و زندگیم هستم.(البته تا باشه از این گرفتاریها)...شاید مهمترین دلیلش مثبت اندیشی و تلقین کردنهای مثبتی هست که این چند سال اخیر به خودم کردم.هم فراگیر و هم سراسری قبول شدم.با اینکه توی این سن و سال مدرک تحصیلی دیگه بدردم نمیخوره اما میتونه در کنار کارم تنوعی باشد.

گل اگر خار نداشت

دل اگر بی غم بود

اگر از بهر پرستو، قفسی تنگ نبود

زندگی ، عشق ، اسارت ، قهر ، آشتی....

همه بی معنا بود...

پ.ن۱: گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی...دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند

پ.ن۲:امروز آدینه ای دیگر است، زمان در رفتار و من در گفتار، در انتظار، انتظار که تو بیایی. می دانم بیایی دنیا دگرگون خواهد شد و صبح صادق طلوع خواهد کرد...اللهم عجل لولیک الفرج

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 و ساعت 12:20 |